Thursday, May 19, 2011

مادر بزرگ در ژاپن


مادر بزرگ در ژاپن

بچه که بودم در محله نظام آباد که یکی از فقیر ترین محله های تهران است با پدر بزرگ و مادر بزرگ پدریم زندگی می کردم.

زمانی که دو سالم بود پدر و مادرم از هم جدا شده بودند پدرم برای ادامه تحصیل به هندوستان رفته بود و مادرم هم به شهرستان برگشته بود.

مدرسه دولتی می رفتم خیلی به خانه پدر بزرگم نزدیک بود.هر روز پای پیاده به مدرسه می رفتم وهر روز باید از کنار مسجدی که در محله بود عبور می کردم.پنج سال دوره دبستانم را در همین مسیر رفتم و بر گشتم.و در همین دوره بود که بیشترین سوالات و آرزوها در وجودم خلق می شدند و تنها پاسخگوی این اندیشه های کودکانه من مامان بود.

خانواده پدرم که من با آنها زندگی می کردم از نظر تعداد خانواده بزرگی بودند. پدر بزرگ و مادر بزرگم هفت بچه داشتند که پدر من پسر دوم آنها بود واکثر عمه ها وعموی من ازدواج کرده بودند و تمامی این فامیل بزرگ به مادر بزرگم آبیجی میگفتند تنها من بودم که او را مامان خطاب می کردم و او تنها حامی من در این سالهای تنهایی و بی کسی بود.

مامان یا همان آبیجی سواد نداشت ولی بشدت مذهبی بود هرگز نماز و روزه و مسجد رفتنش ترک نمی شد.من با او و آرزوهاش و نگاهش به دنیا و آخرت و مذهب رشد پیدا کردم.

یادم نیست، فکر می کنم کلاس سوم دبستان بود، معلم دینی در درسی به ما گفته بود که اسم دوازده امام را باید برای جلسه دیگر حفظ کنید وسر کلاس از شما سوال می کنم به خانه که رفتم هر چه تلاش کردم و خواندم نتوانستم حفظ کنم. رفتم پیش مامان و با گریه پرسیدم ، آخه من هرچی می خونم یاد نمیگیرم، گفت: چی را؟ گفتم اسامی این 12 امام را ، گفت: آخه این خاک بر سرها (این تنها کلمه بدی بود که وقتی خیلی عصبانی می شد به زبان می آورد).در این سن و سال از بچه ها چی می خواهند و شروع کرد به آموزش من. برای یاد گیری اسامی امامان گفت: اسم امام اول و دوم و سوم را که میدانی خیلی راحت است، گفتم بله ، گفت: خوب اسم امام چهارم را هم چون بیمار بوده میتونی به راحتی یاد بگیری ؟ گفتم خوبب آره و همینطور پیش رفت. یادمه به امام محمد باقر که رسید گفت: این امام را هم با غرش یادت بمونه. گفتم "غر" گفت: در رقص مگرغر نمیدن، خندیدم و یاد گرفتم و همینگونه گفت و من حفظ کردم. بیچاره خودش هم شاید همینگونه یاد گرفته بود.

یک روز به خانه آمدم و سریع رفتم پهلوش گفتم: مامان مامان جلو این مسجد محله مون کیسه های شن گذاشته اند و یک عالمه سرباز آنجا با تفنگ ایستاده اند و دوباره گفت: این خاک بر سرها حرمت خانه خدا را هم نگاه نمیدارن. نه سالم که شد از طرف مدیر دبستان به ما گفتند در این سال شما به سن بلوغ می رسید و جشن بلوغ برایتان گرفته ایم به والدین خود بگویید برای جشن بیایند و شما هم باید لباسی سفید مثل فرشته ها بپوشید . خانه رفتم به مامان گفتم دوباره آن کلمه را بکار برد و گفت: آخر شما که هنوز بچه هستید . گفتم بلوغ یعنی چی؟ گفت: نمی خواهد از الان این چیزها رو بدونی من خودم میایم با مدیرتان صحبت می کنم. بعد ها فهمیدم خود بیچاره اش در سن 13 سالگی ازدواج کرده بود و بعدها که من بزرگتر شدم تعریف کرد که آن روز با مدیر دبستان دعوای شدیدی کرده و گفته بود اینها که شما می گوید بلوغ مال قدیمای ما بوده که من را هم در سن 13 سالگی به خانه شوهر فرستادند. آلان قانون هست و این چرندیات را یاد دختر من ندهید.

این مادر بزرگ من با اینکه سواد نداشت ولی آن زمان هم میدانست که قانون در مملکت و مسائل شرعی دو چیز جداگانه است و من از او خیلی چیزها آموختم به معنی واقعی انسانهایی چون مادر بزرگ من در جامعه ایران هنوز هم هستند و با بی سوادی و یا کم سوادی درک می کنند که دین باید از قوانین کشور و در کل سیاست و قوانین اجتماعی جدا باشد. دین هر کس متعلق به قلب و رابطه اش با خدای خودش است.

بعد ها پس از گرفتن دیپلم، پدرم که در هند با یک خانم ژاپنی ازدواج کرده بود و در ژاپن زندگی می کرد از من خواست به ژاپن بروم و ادامه تحصیل بدهم. در سال 2007 میلادی و سال نو مسیحی پدرم از مادر بزرگ و پدر بزرگ دعوت کرد به توکیو و ژاپن بیایند. من در پوست خود نمیگنجیدم و خیلی خوشحال بودم. پیر مرد و پیر زن وارد توکیو شدند، پدر بزرگ اولین بار بود که به خارج از کشور صفر می کرد ولی مادر بزرگ چندین بار با من هند برای دیدن پدرم آمده بود و یک بار هم به سوریه و حج هم رفته بود. اولین باری بود که آنها وارد جهان آزاد و دمکراسی می شدند.واقعاٌ برایشان تعجب انگیز بود، همه چیز برایشان جالب بود، به دنیای دیگری وارد شده بودند، پدر بزرگ که عمری قرآن خوانده بود و نماز و روزه، در توکیو هم به دنبال قبله می گشت.که سر انجام پدرم جهت قبله را پیدا کرد و آنها نمازشان را در توکیو هم بر گزار کردند.

بعد از چند روز که مکانهای دیدنی و مردم ژاپن را دیدند، یک روز مامان از من پرسید دخترم اینها همه مسلمانند ، لبخندی زدم و کفتم ن مامان اینها نود در صدشان به هیچ چیزی باور ندارند، گفت: یعنی کافر هستند؟ گفتم نه آنطور که شما فکر میکنید؟ بهر حال با تعجب گفت: یک عمر بفکر بهشت در آن دنیابودیم ولی اینها که تو میگی کافر هم هستند بهشت را در همین دنیا برای خودشان ساخته اند. تنها مشکل مادر بزرگ در توکیو بالا رفتن از پله برقی ها و سفر با مترو بود.

در پایان امیدوارم واین آرزوی به تعویق افتاده من است که در این دنیای کوچک که اکنون از آن به عنوان دهکده جهانی یاد می کنیم بتوانیم همگی انسانها چه با دین یا بی دین در کنار هم با صلح و آرامش و احترام به هر گونه تفکری زندگی کنیم و در مسایل خصوصی مردم دخالت نکنیم واجازه بدیم پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها و همه انسانها با آن اعتقادات پاکشان در خوشبختی زندگی کنند.

A .Balali

2 comments:

Maryam said...

برای اولین بار به وبلاگ شما اومدم و بسیار نوشته هاتون به دلم نشست بخصوص که برخلاف عده زیادی به سادگی از رنج و سختی های دوران کودکیتان نوشتید.امیدوارم همیشه موفق باشید

آه said...

سلام ، وبلاگ خوبی دارید ، من هم بچه نظام آباد بودم و آنچه را می گویید درک می کنم ، گرچه درباره شخصی بودن دین چندان با شما موافق نیستم.

موفق باشید